چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 0:54 توسط همایون | 

دنبال شعر بودم برای گذر عمر، که این قافله ی عمر عجب می گذرد، بر لب جوی نشین و ..

همینطور که داشتم میگشتم یادم اومد سال 2020 شده و خیلی چیزا عوض شده

اون موقع سال 2010 بود که لحظه ها عمق بیشتری داشتن و برای تجربه کردن اون باید صبر می کردی

الان عصر تتلویی هاست و خیلی بی پرده قدم برمیداری و تجربه می کنی و بعد دور میزنی و مسیرت رو ادامه میدی

 

چه نسل عجیبیه این نسل من که هم دنبال اساطیر بودیم و هم مدرنیته

 

با این حال ترک عادت موجب مرضه

 

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش  

دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۸ ساعت 2:1 توسط همایون | 

من اعتراض دارم به خودم

و نسلی که نسخه ی من را نوشت 

امروز بعد از مدتی که یارای نوشتن در من سرکوب شده بود قلم دیجیتال به دست گرفتم و تایپیدم در فضای سفیدی که قبل ها صدای آهنگین خوبی داشت. حس خوبی داشت،

آرزوهای زیبا در ابهام و ترس و شرم نقاشی می شد.

بعد رنگ اعتراض و دوری از خویش تن خویش میگرفت و داد میزد، خط میزد حذف می کرد.

و تمام این ها خلق می شد.

خلق 

چه کلمه ی مغفولی

از صبح که بیدار می شویم تمام مدرنیته زودتر از ما آماده است که ما را در خود ببلعد. شاید فقط چند ثانیه ای بین گیجی خواب و بیداری را در قالب انسانی خودمان سپری می کنیم بعد بلعیده میشویم در گوشی دستی و رایانک مالشی و سیستم رایانه ای و هجوم اخبار و جو روزانه ی اجتماع که همه و همه دست ما نیست. هجوم اطلاعات از یک سو و انباشت آن از سوی دیگر مجال خلق را از هر چون منی میگیرد. این روزها هم که دلم میخواهد بنویسم بیشتر از اینکه برای دل خودم باشد برای نسل بعد از من است. 

 

جمعه هشتم آذر ۱۳۹۸ ساعت 9:28 توسط همایون | 

براستی حقیقت چیزی نیست که بیان می شود. تصویری نیست که در ذهن تجسم می شود.

واقعیت اتفاقی است که می افتد.

کاری است که خارج از ذهن و زبان در حال انجام است.

حقیقت را نمی توان گفت. نمی توان شنید.

ما انسان ها در لبه ی تیز تردید و توهم سیر می کنیم

و زیبایی داستان شاید کم کردن فاصله ی این امر باشد.

 

 

دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 0:50 توسط همایون | 

چقدر خوبه که کوتاهه سقف این آرزوهای من 

سریع الوصوله در حد رسیدن به سوپرمارکت و بعدش آرزوی بعدی 

اصلاً چرت گفتن آرزو باید مَحال باشه مُحال باشه

همه چیزو باید ساده کرد (ساده سازی)، بعد ازش لذت برد. 

لذت دیده شدن رو میتونی با دستفروشی مترو شروع کنی 

حس خوبِ حمایت رو می تونی با ارسال عدد 1 به سرشماره ی تیم محبوبت درک کنی

عشق رو میتونی با خواب بعد از آب دوغ خیار زیر باد پنکه تجربه کنی

چیزایی که بهت میگن همه دسیسه است سرتو گرم کنن:)) جدی نگیر

آخر میرسی به همینی که من گفتم

 

ولی جدای همه ی اینا 

دقت کردی چقدر چراغ قرمزای شهرمون طولانی شدن؟!

پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 2:1 توسط همایون | 

یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

این میتونست کوچیک ترین اثر از من توی زندگی خودم باشه

که نشد:D مسخره 

 

تغییر در هزار توی داستان زندگی 

و چقدر زود دیر میشه قبل از اینکه بخوای کاری کنی یا 

اصلاً انگار زندگی همین لحظه های کوتاه تغییره 

10 سال میگذره بر میگردی به نقطه ی تغییر 

پس گرفتن چیزایی که از کف دادی و شاید که نه حتماً دیگه خبری ازشون نیست

جوونی و سادگی و خوشگلی 

:D 

تازه میفهمی باید بدون روتوش باشی

اصلاً زندگی بدون ویرایش قشنگه

باید خودت باشی 

که ده سال دیگه که رسیدی به لحظه ی تغییر بگی خوبه باز نقش خودمو بازی کردم 

شعر خودمو گفتم 

هرچند چرت و پرت 

هرچند هجو و مجو

دنیا مال ماست دیب گله داره

سفیدی پادشاست دیب گله داره

عه

پس باز شد کپی که 

اصلاً واقعاً کی پدید آورنده ی کیه؟

ما شرایط رو درست می کنیم؟

یا خودمون زاییده ی شرایطیم؟

 

عجیبه که همه چیز به لحظه بنده 

 

به لحظه گره خورده

این هزار توی پیچاپیچ

 

همینش قشنگش کرده 

قابل پیش بینی و 

در عین حال غیر قابل پیش بینی

چرا؟ اینطوری نوشتم!! مگه شعر گفتم:D

از دست این شرایط لعنتی

بدون ویرایش عهع