شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 9:35 توسط همایون | 
چه هوایی! چه طلوعى! جانم…
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا
به خدایی که خودم می دانم
نه خدایی که برایم از خشم
نه خدایی که برایم از قهر
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند!
به خدایی که خودم می دانم
به خدایی که دلش پروانه ست
و به مرغان مهاجر هر سال، راه را می گوید
و به باران گفته ست باغها تشنه شدند
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست
كه مبادا که ترک بردارد!
به خدایی که خودم می دانم
چه خدایی، جانم…

 

سهراب

پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 12:55 توسط همایون | 
نه تو مي ماني و نه اندوه
و نه هيچيك از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يك رود قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت
غصه هم مي گذرد
آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند...
لحظه ها عريان اند
به تن لحظه ي خود، جامه ي اندوه
مپوشان هرگز...

سهراب سپهري

پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 1:31 توسط همایون | 
چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی!

ازصدای گذرآب چنان فهمیدم:

تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد.

زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نیست!

آرزویم این است آنقدرسیربخندی که ندانی غم چیست.

 

سهراب