چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 17:49 توسط همایون | 
کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست
کدخدا نیست، خدا نیست، بلای ده ماست
روزگاریست به گوش همه خواند که خداست
خانه اش در ده ما نیست، جدای ده ماست
بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست

کدخدا دیر زمانیست که دیوانه شده ست
از زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شده ست
خانه را دیده، خدا را نه؛ ولی با همه بیگانه شده ست
غافل از آن که خدا در همه جای ده ماست
بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست

محمد رضا یعقوبی

 

پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 20:36 توسط همایون | 
 

آسوده دلان راغم شوریده سران نیست

این طایفه را غصه رنج دگران نیست

راز دل ما پیش کسی باز مگویید

هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست

غافل منشینید زتیمار دل خویش

این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست

ای هموطنان باری اگر هست ببندیم

این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست

ما خسته دلان از بر احباب چو رفتیم

چشمی زپی قافله ما نگران نیست

... ای بی ثمران سرو شما سبز بمانید

مقبول بجز سزکشی بی هنران نیست

در بزم هنر اهل سیاست چه نشینند

میخانه دگر جایگه فتنه گران نیست

 

وحشی بافقی

پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 19:38 توسط همایون | 
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم
و این جهان به لانهٔ ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می‌بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می‌بافند..

پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 19:13 توسط همایون | 
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند


در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان


آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون


گاه سر . گه پا

آی آدم ها

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :


آی آدم ها ..

و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آب های دور ی و نزدیک
باز در گوش این نداها

آی آدم ها…

 

نیما یوشیج