شب بود بیابان بود زمستان بود
بوران بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده وو بی جان بود
در پیش آن سیمین بر خوشگل
ازجسم و جان خود بودم غافل
می کوشیدم از بحرش از جان و دل
می بردمش با خود سوی منزل
گیسویش از باد و باران گشته آشفته
در مویش گویی مروارید غلطان خفته
گیسویش از باد و باران گشته آشفته
در در در مویش گویی مروارید غلطان خفته
شب بود بیابان بود زمستان بود
بوران بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده وو بی جان بود