تبليغاتX
وبلاگ نویس جوان
وبلاگ نویس جوان

...


دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 14:39


هین رها كن عشق های صورتی       عشق بر صورت نه بر روی سطیع

آنچه معشوق است صورت نیست آن     خواه عشق این جهان خواه آن جهان

آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای      چون برون شد جان چرایش هشته ای

صورتش برجاست این سیری زچیست     عاشقا واجو كه معشوق تو کیست



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: |

وداع

یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 10:27
می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم، تا که درآن نقطه دور

شستوشویش دهم از رنگ گناه

شستوشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم، خنده به لب، خونین دل

می روم، از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

                                                                                       فروغ فرخزاد



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: |

شریعتی

جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 23:33

این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند.پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. وچاره ی دیگری نیست ومن "چنین کردم"اما" چنین نبودم" واین دوگانگی مرا رنج می داد.مرا همواره دو نیمه می کرد.نیمی بودنم،نیمی زیستنم و من در میانه، نمی دانستم کدامینم؟!

هبوط در کویر  ص97

 



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: سخنان شریعتی |

شریعتی

جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 23:21

هرچه هست برای مصلحتی است،هرکه هست به خاطر منفعتی است.

هیچ چیز به "خودش" نمی ارزد،هیچ کس به خودش چیزی نیست،

همه چیزرا وهمه کس را برای سودی وفایده ای گذاشته اند و ...

 

هبوط در کویرص95



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: سخنان شریعتی |

شریعتی:

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 1:30

 آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند

 دکتر علی شریعتی



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: سخنان شریعتی |

...

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 1:20

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد؛ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و ازآسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا

آمده ام... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست بدارم

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه

مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم

يادم باشد كه زنده ام!



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: موضوع آزاد |

خسرو گلسرخی

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 1:9

یک با یک برابر...(خسرو گلسرخی)

 

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.......



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: شعر و ادب |

فروغ فرخزاد

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 23:37

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود 



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: شعر و ادب |


دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 1:29

راحت بخواب اي شهر! آن ديوانه مرده است
در پيله ابريشمش پروانه مرده است


در تُنگ، ديگر شور دريا غوطه‌ور نيست
آن ماهي دلتنگ، خوشبختانه مرده است


يک عمر زير پا لگد کردند او را
اکنون که مي‌گيرند روي شانه، مرده است


گنجشکها! از شانه‌هايم برنخيزيد
روزي درختي زير اين ويرانه مرده است
 ديگر نخواهد شد کسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است!



نوشته شده توسط همایون| لينك به اين مطلب |موضوع: شعر و ادب |

آخرين مطالب نوشته شده
:: دوشنبه چهارم آبان 1388
وداع :: یکشنبه سوم آبان 1388
شریعتی :: جمعه سیزدهم شهریور 1388
شریعتی :: جمعه سیزدهم شهریور 1388
شریعتی: :: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
... :: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
خسرو گلسرخی :: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
فروغ فرخزاد :: چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
:: دوشنبه نهم شهریور 1388