منتظرت میمانم تا از پشت مژهای خیس به اوج رسیدن یک پرستو را ببینم تا غربت یک غریبستانی را احساس کنم به انتظار سیزده می نشینم و سپس می گریم و می خندم در تیر دست پرچينِ اردیبهشت تا ابد منتظرت می مانم و با لرزه ای خرد تمام قداست شریعت را زیر سوال ببرم !! آیا باید خدایی داشته باشم که در اوج ایمان نتوانم به او ... . نه خدا در این حوالی و من از او دورم . خدایا برخی می گویند که هستی و برخی وجودت را انکار می کنند ولی می دانم که هستی و من به تو نیاز دارم خدایا! کیست که طعم محبتت را چشید و جز تو را آرزو کرد؟ مرا وا مگذار به که و مه تــنهایـــم مگذار عشق فقط در ارتباط با خدا معنا پیدا می کند عشق الهی به انسان آرامش می بخشد و عشق زمینی هدیه ای جز تشویش ندارد عشق الهی به انسان نیرویی مضاعف داده و دیدی روشن برای تعمق و عشق زمینی نیرویی کاهنده است برای محدود کردن تفکر در عشق الهی وصال مد نظر نیست ولی در عشق زمینی نیروی جاذبه احساسات تحت شعاع وصال قرار می گیرد عشق الهی انسان را موجب آن می سازد که عاشق همه دنیا شوی تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت!!! باید این گونه نوشت: هر گلی هم باشی ُ چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست . دنیا را بد ساخته اند : کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد کسی تو را دوست دارد که تو او را دوست نداری کسی تو را دوست دارد و تو نیز او را دوست داری و به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است. (دکتر شریعتی) عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز هنگام با آن اوج مي يابد . عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد متن کامل در ادامه مطلب نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را… به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم بیا با خود بیاندیشیم ! اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستنند اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد اگر یک شب شقایق مرد تکلیف دل ما چیست ؟!؟ و من احساس سرخی می کنم چندیست .... و من از چند شبنم پیشتر خوابم .... {نزول عشق را دیدم} چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد ! چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد ! چرا بعضی تمام فکرشان""ذکر"" است ودر آن ذکرهم یاد خدا خالیست ! وگویی میوه ی اخلاصشان کال است... چرا شغل شریف و رایج این عصر روجالیست ! چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست ! کاش می شد لحظه ای پرواز کرد... حرفهای تازه را آغاز کرد... کاش می شد خالی از تشویش بود... برگ سبزی تهفه ی درویش بود... کاش تا دل می گرفت و می شکست(عشق می آمد کنارش می نشست) کاش با هر دل دلی پیوند داشت ... هر نگاهی یک سبد لبخند داشت... کاش این لبخندها پایان نداشت... سفره ها تشویش آب و نان نداشت کاش می شد ناز را دزدید و برد بوسه را با غنچه هایش چید و برد کاش دیواری میان ما نبود... بلکه می شد آنطرف تر را سرود... کاش من هم یک قناری می شدم... در تب آواز جاری میشدم ... بال در بال کبوتر می زدم آن طرف تر ها کمی سر می زد ... با پرستو ها غزل خوان می شدم پشت هر آواز پنهان می شدم ... کاش هم رنگ تبسم می شدم در میان خنده ها گم می شدم ... آی مردم من >>>>>>>> غـــــــــــــــــــــــــریـــــــبـــسـتـــانــیـم <<<<<<<<<< !!! امتداد لحظه ای بارانیم !!! شهر من آنسوتر از پروازهاست در حریم آبی افسانه هاست... شهر من بوی تغزل می دهد...هر که می آید به او گل میدهد دشتهای سبز . وسعتهای ناب... نسترن . نسرین . شقایق . آفتاب .... باز این اطراف حالم را گرفت ...لحظه ی پرواز بالم را گرفت ...می روم آن سو تورا پیدا کنم ... در دل آئینه جایی وا کنم آن سوي پرچين گريه ها سر پناهي خيس از مژه هاي ماه را بلدم که بيراه ي دريا نيست. ديگر از اين همه سلام ضبط شده بر آداب لاجَرم خسته ام بيا برويم. آن سوي هر چه حرف و حديث امروز است هميشه سکوتي براي آرامش و فراموشي ما باقي است. مي توانيم بدون تکلم خاطره اي حتي کامل شويم. مي توانيم دمي در برابر جهان به يک واژه ساده قناعت کنيم. من حدس مي زنم از آواز آن همه سال و ماه ، هنوز بيت ساده اي از غربت گريه را بياد آورم. من خودم هستم ، بي خود اين آينه را روبروي خاطره مگير. هيچ اتفاق خواستي رخ نداده است. تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزار ساله برخاستم ولی هرگز سقوط نمی کنند عاشقانه بال می زنند وقتی که خسته می شوند به سمت جنوب می روند به سمت رود تو نیز عاشق باش وقتی در بلند ترین برج زندگی خویش با غرور در میان دود رو به شمال می نشینی و بر فراز غفلت و قفس صعود می کنی به لک لک ها بیاندیش به پرواز به کوچ به جنوب وبه .. قبله نظر کن ... تا صقوط نکنی![]()
![]()
![]()
![]()
به هوس بازي اين بي خبران مي خندم
من از آن روز که دلدارم رفت
به غم و شادي عشق ديگران مي خندم
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است
کارم از گريه گذشته ست بدان مي خندم![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


